
من آن بانوی پاییزم از احساس لبریزم ، گهی غمگین و تاریکم گهی بارانی ، خیس ام ... ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯿﻮﻩ ﺑﺎﺩﺍﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﮔﻬﺎﯾﻢ ﺳﺎﻗﻪ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ. ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺷﻤﻌﺪﺍﻧﯽ ﻭ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﺗﺎﮐﺴﺘﺎﻧﯽ ﺑﺎﺭﻭﺭ. ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺗﻠﺦ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﮔﻬﮕﺎﻩ ﺁﺗﺶ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ......
ادامه مطلب
بعضی وقت ها بعضی چیزها جبران نمیشوند فقط حسرتی بزرگ برجای میگذارند مسبب بغضی در گلو میشوند ویا غمی پنهان در چشم ها ! بعضی وقت ها با ید گذشت و بخشید و رفت و فراموش کرد سرگذشت درگذشت آرزوهارا گاهی فقط باید رفت .... گاهی باید رفت و به پشت سر نگاه نکرد .... میخواهم باز هم گذر کنم و فراموش کنم خیلی چیزها را میخواهم بروم تا نبینم و نشنوم میخواهم غرق شوم در سیاهی آسمانم گم شوم بین ستارگان شناور آسمانم میخواهم کمی تنها کمی بدرخشم .... به امید تو یا حق ...
ادامه مطلب
به نام مالکیت معبود انسانها ! این جا زمین است ، عصر آدم های بی احساس ، رسمشان عجیب است و بسیار غریب ... خوب باشی بد تفسیر می کنند بد باشی ... اگر روزی در تنهایی هایت گم شوی به جای اینکه پیدایت کنند تورا فراموش میکنند به سادگی !! روی شن های ساحل قدم میزنم با هرقدمی که برمیدارم یک قدم به گذشته ام برمیگردم و می اندیشم به سرنوشتی که برایم رقم خورده است سرنوشت چیز عجیبی است ... روی تکه سنگ بزرگی مینشینم و به دورترین نقطه می نگرم ای کاش کسی بود تا از دل بی نهایت غمگینم برایش بگویم همیشه تنها بودم مثل حالا ، مثل هروقت دیگر وچه تلخ است این بی کسی ها ... ای کاش میتوانستم چ...
ادامه مطلب