
من آن بانوی پاییزم از احساس لبریزم ، گهی غمگین و تاریکم گهی بارانی ، خیس ام ... ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯿﻮﻩ ﺑﺎﺩﺍﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﮔﻬﺎﯾﻢ ﺳﺎﻗﻪ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ. ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺷﻤﻌﺪﺍﻧﯽ ﻭ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﺗﺎﮐﺴﺘﺎﻧﯽ ﺑﺎﺭﻭﺭ. ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺗﻠﺦ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﮔﻬﮕﺎﻩ ﺁﺗﺶ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ......
ادامه مطلب
اکنون که مینویسم قلبم مملو از غم خاصی است غمی که جنسش متفاوت با غم های دیگر هست و من دوست میدارم این حالت حزن و اندوه الانم را ... این روزها این لحظه ها این ثانیه ها بی نهایت برایم ارزشمند هستن به قول دکتر شریعتی این روزها زمان بالیدن است نه تنها فقط نالیدن آری درست است میبالم ، میبالم به مرد بزرگی که مردانگی کرد ، مردانگی کرد نمیتوانم وصفش کنم فراتر از وصف است ... علاوه بر گریستن خوب مینگرم به این اتفاقات عظیم و می آموزم آموختنی هارا ... درس های بزرگی گرفتم از همه مهم تر گذشتن ، گذشتن از خودم برای رسیدن به هدف والایم ... بیش از این نمیتوانم بنویسم حرف هایم حس...
ادامه مطلب
* ﻧﻘﻄﻪ ﺳﺮ ﺧﻂ*ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ، ﺧﺪﺍﯼ ﺗﻮ ، ﺧﺪﺍﯼ ﺍﻭ ، ﺧﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ !!! ﺍﯾﻦ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻫﻤﺮﺍﺯ ﻋﻠﯿﻪ ﺧﺪﺍﯾﺶ !!! ﺷﺎﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﮐﻨﻢ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﮑﺎﯾﺘﻢ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍﯾﻢ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺒﺮﻡ ؟؟؟ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﺁﯾﺎ ؟؟؟ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﺶ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺍﺵ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﮐﻨﻢ !! ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺁﯾﺎ ؟؟؟ ﮐﺴﯽ ﺷﺎﮐﯽ ﻧﯿﺴﺖ ؟؟؟ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎ ، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﻐﺾ ﻫﺎﯾﻢ ...
ادامه مطلب
امروز نهمین روز از فصل پاییز است و من عجیب غریبم میان این سرزمین تنهایی ها ... دلم تنگ است ... دلتنگم ، دلتنگ فرشته ای مهربان که این روزها نبودنش خار میشود و فرو میرود درچشمانم ... فرشته ای که تک تک سلولهایم صدایش میزنند اما نیست که جوابی بدهد و روح ناآرامم را تسکین دهد ... در این غروب جمعه ی پاییزی بوی غریبی بدجور به مشامم میرسد باز هم شکست خوردم ... نمیدانم خدا چه اصراری به بازننده بودن من داری ؟! خدایا باز هم شکست خوردم شکستی که این بار باورم نمیشود ... قرار تو و من به رفتن نبود ، به اینکه تو اشکای من سر بشی ... خدایا دلگیرم بی انتها ... میون این همه سردرگمی ... بیا ...
ادامه مطلب