
به نام مالکیت معبود انسانها ! این جا زمین است ، عصر آدم های بی احساس ، رسمشان عجیب است و بسیار غریب ... خوب باشی بد تفسیر می کنند بد باشی ... اگر روزی در تنهایی هایت گم شوی به جای اینکه پیدایت کنند تورا فراموش میکنند به سادگی !! روی شن های ساحل قدم میزنم با هرقدمی که برمیدارم یک قدم به گذشته ام برمیگردم و می اندیشم به سرنوشتی که برایم رقم خورده است سرنوشت چیز عجیبی است ... روی تکه سنگ بزرگی مینشینم و به دورترین نقطه می نگرم ای کاش کسی بود تا از دل بی نهایت غمگینم برایش بگویم همیشه تنها بودم مثل حالا ، مثل هروقت دیگر وچه تلخ است این بی کسی ها ... ای کاش میتوانستم چ...
ادامه مطلب
امروز نهمین روز از فصل پاییز است و من عجیب غریبم میان این سرزمین تنهایی ها ... دلم تنگ است ... دلتنگم ، دلتنگ فرشته ای مهربان که این روزها نبودنش خار میشود و فرو میرود درچشمانم ... فرشته ای که تک تک سلولهایم صدایش میزنند اما نیست که جوابی بدهد و روح ناآرامم را تسکین دهد ... در این غروب جمعه ی پاییزی بوی غریبی بدجور به مشامم میرسد باز هم شکست خوردم ... نمیدانم خدا چه اصراری به بازننده بودن من داری ؟! خدایا باز هم شکست خوردم شکستی که این بار باورم نمیشود ... قرار تو و من به رفتن نبود ، به اینکه تو اشکای من سر بشی ... خدایا دلگیرم بی انتها ... میون این همه سردرگمی ... بیا ...
ادامه مطلب